تبليغاتX
اصفهان جوان :: زندگی آموزگار سخت گیری است اول امتحان می گیرد بعد درس میدهد
اصفهان جوان
زندگی آموزگار سخت گیری است اول امتحان می گیرد بعد درس میدهد
آدرس جدید

 با عرض سلام

از این به بعد در این وبلاگ شعری از بنده نوشته نمی شود

آدرس جدید برای لینک

www.asemanehmahtabi.blogfa.com

|+|
نوشته شده توسط behzad در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 3:19
دیده ام پنهان نیست اشک من پنهان است

شب آمد و غم آمد

ریسمان دل بگسست

یاد چشم تو دلم را بشکست

آتش شوق نگاهت

دلم از سینه برون کرد و نرفت

یاد ایام خوش دیروزم

من سکوت دل تب دار تو را می خواهم

من هوای پر پرواز تو را می خواهم

عشق تو سایه سردیست که گرما دارد

عشق تو معجزه ی سوختن از آرامش

عشق تو صحبت پروانه شدن را دارد

می دهد بر بادم

شعله مست دو چشمان سیاهت هر دم

عشق تو ساده تر از زیستن است

عشق تو رویایست.

برده هوش از سر من لحظه دیدار

تو اکنون دریاب

دریاب که با غم نتوان زیستنم

یاد غم نیست دلم

لیکن چه کنم

غم را به دلم دوخته اند

آتشی بر دلم افروخته اند

آتشی از سر شوق

آتشی از سر عشق

دیده ام پنهان نیست

اشک من پنهان است.

                                            بهزاد شریفی          Behzad

 

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 1:52
گریز و درد (فروغ)
رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی جنون و گناهم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بماند در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا بلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من  از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی کریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

                                                                             Forogh farokhzad

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 3:33
گریه شبانه

گريه شبانه

            

        سراغ گريه‌هاي شبانه‌ام را از تو مي گيرم                 

        از تو كه روزي صلابتم را به نرمي خريدي

        از تو كه احساس در من نهادي

        از تو كه در من مهرباني دميدي

        سراغ شبهاي گمشده در تنهايي را

        با فرياد در كوچه‌هاي شب

        از تو مي خواهم

        از تو كه بي كران

        و بي نشان

        و بي انتهايي،

        من از صبح مي ترسم

        چرا كه از شبهاي غرق شده در تو

        رهايم مي كند،

        من دل را به سكوت سپرده‌ام

        من با سكوت زنده‌ام.    

                                          Behzad 

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 2:50
مقاله ای در مورد مهستی

  مقاله ای که هم اکنون می خوانید جواب دندان شکنی است به کسانی که مهستی را کوچک کردند

 

مهستی عشق بود و یک ملت نه شخص . بزرگ بود و کوچک نبود. قلبی سرشار از عشق داشت . مگر به کدامین گناه در این گردابی که برایش ساختندغرق شد.

در واقع در پشت پرده مسایل بسیاری است .متاسفانه برخی از تلویزیونها ماهواره ای وی را تخریب کردند شاید برای منافع خود ولی به هر شکل حق مهستی  بزرگ بانوی آواز ایران این نبود.با توجه به شواهدی که در دست است مهستی نه تنها یک مسلمان معتقد بلکه انسانی والا و بزرگ منش بود. با تو جه به تحقیقات در این مورد وی در شبهای جمعه حتی برای دعای کمیل به زیارت می رفته و تقریبا در تمامی عزاداری ها شرکت می کرده.

از اینکه برخی می گویند وی به دین مسحیت گرویده شد شاید تناقضی در صحبتهای این افراد باشد:

اولا وی قبل از مرگ اشاره کرده بود که او را به طریقه ی اسلامی خاک سپاری کنند.

و ثانیا تمامی افراد نزدیک به مهستی این مورد را تایید می کنند.

و سوما نمام اعمال و رفتار وی شاهد کل امور است.

وی برای دیدار با مسیحیان هر از گاهی به کلیسا می رفته و مسیحیت را به عنوان یک دین کامل قبول داشته ولی این دلیل نمی شود که که او از دین خود خارج شده.

و در ضمن کسی که در اوج بیماری است ممکن است شخصی به او بگوید فلان دعا را بخوان خوب می شوی یا فلان کار را انجام بده بهبود می یابی و هر که جای مهستی بود ممکن بود فلان عملی که او می گوید انجام دهد ولی این بر این باور نیست که وی دین خود را تغییر دهد.او علاقه وافری به اهل بیت داشت همانطور که خواهر او هایده نیز داشت و در آن زمان آهنگ من علی گویم را خواند.

و دلایل دیگری که می توان نام برد این است که مهستی در کودکی خانواده ای مذهبی متولد شد و از دوران کودکی با دین آشنا بوده.

به هر حال سخن کوتاه می کنم و قضاوت را به تمامی دوستان می سپارم امیدوارم با نظرات خود مسکنی بر روح تب آلود مهستی و خانواده گرامی ایشان وتمامی طرفداران وی و بنده حقیر باشید.

                                                 با تشکر

                                                   بهزاد شریفی ۲۰/۵/۸۶

|+|
نوشته شده توسط behzad در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 3:10
عروج عشق

 

در گذشت بانوی آواز ایران مهستی را به جامعه ی

هنری و تمام ایرانیان عزیز تسلیت عرض می نمایم

|+|
نوشته شده توسط behzad در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 17:46
چند بیت شعر قشنگ

عيب رندان مكن ای زاهد پاكيزه سرشت

كــه گناه دگران بر تو نخواهند نـوشت

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان

كه من آن راز توان ديدن گفتن نتوان

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مـن بي مـايه كه باشم كه خريدار تو باشم

حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

تار پود هستي‌ام بر باد رفت اما نرفت

عاشقي ها از دلم ديوانگي ها از سرم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

صـد بـار بـدي كردي و ديدي ثمرش را

خوبي چه بدي داشت كه يك بار نكردي

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

|+|
نوشته شده توسط behzad در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:4
جانا

مــرا در چشـم خـود جانا چه بيني؟         ســكوتم را تــو از بـهر چـه بيني؟

سكـوتم نـيسـت از بـهـر رضـايـت            هـميـن قـصه بـود تــا بـي نهايت

دل بـشـكـسـتـه را مـشكن تو بازا          نـواي خـسـتـه را مـشـكـن تو بازا

تو را بـا مـن نـبـاشـد عهد و پيمان      چـرا دم مـي زنـي از عشق و ايمان؟

مــن از عـشـقـت دلم ديوانه تر شد      ولي عشقـت بـه مـن بيگانه تر شد

تـو با مــن صـحـبت از ايثار كردي            چــرا قـلب مــرا بــيـمـار كــردي؟

مـن از عشقت شـدم بـا مـرگ رازي     چــرا هـر دم كـنـي بـا عشق بازي؟

دلـم از عشق تـو خـونـابـه گـرديـد      چــرا هـر دم كـنـي در عشق ترديد؟

                                                                       Behzad

|+|
نوشته شده توسط behzad در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 1:25
دیروز به تاریخ پیوست

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دیروز به تاریخ پیوست

امروز هدیه

و فــردا معــماســت

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 14:7
می دونی چرا.....

مي دوني چرا وقتي مي خواهي بري تو رويا چشماتو مي بندي؟

وقتي ميخواهي گريه كني يا فكر كني چشماتو مي بندي؟

حتي وقتي مي خواهي عشقتو ببوسي چشماتو ميبندي؟

چون قشنگ ترين چيزهاي اين دنيا قابل ديدن نیست!!!!

                                                                  

|+|
نوشته شده توسط behzad در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 2:11
عاقبت

 

عاقبت

 

بگذشت روز آشنائي

 

خيمه زد شام جدايي

 

ياد داري گفته بودي بارها از دام زلفت كي كنم فكر رهايي

 

گفته بودي نيست پايان عشق ما را تا خدا دارد خدايي

 

گفتم از آن ترس دارم از محبت رو بپوشي

 

از دلم مهرت زدايي

 

خيره در چشمم نگه كردي و گفتي

 

خوب من كمتر بگو از بي وفايي

 

راستي

 

زان روزها ديري گذشته

 

رفتي از من دل بريدي

 

دامن از دستم كشيدي

 

كاين منم تنها اسير درد هجران

 

كاين منم بيگانه با هر آشنايي

 

با تمام عاشقي ها، مهرباني ها

 

ولي...                                         

 

         ماز رسوایی بلند آوازه ایم

     نامور شد هر که شد رسوای دل

|+|
نوشته شده توسط behzad در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 9:38
آسمان آبي

آنگاه كه با آسمان آبي دلت
برق اميدي شدي بر شام بي رنگي
آنگاه كه با ساز شكسته تنت
شور آوازي شدي بر دل تنگي
آن زمان كه سوخته جان خنكاي مرهمي شدي بر زخم دلي
آن زمان كه اشك باران گل خنده شوقي شدي بر چشم تري
به يقين كه قهرمان قله عشقي در روزهاي زندگي هستی؟


به گفته بهترین دوستم (ب. )

|+|
نوشته شده توسط behzad در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:10
زیر چتر تو
 

 زندگی آموزگار سخت گیری است

اول امتحان می گیرد بعد درس میدهد

 

 

زیر بارش فردا

 

با چتر شاید تو

 

از هم امروز

 

خیس بارانم

 

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 1:12
گلایه

لذتي كه در فراق هست در وصال نيست
 چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق

 


يه روزي گله كردم من از عالم مستي

تو هم به دل گرفتي دل ما رو شكستي

من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد

تو قهر كردي وقهرت مصيبت شد و باريد

پشيمونم و خستم اگه عهدي شكستم

آخه مست تو هستم اگه مجرم ومستم

مي گن مستي گناهه به انگشت ملامت

بايد مستها رو حد زد به شلاق ندامت

به همت تو (.......) تو كه گره گشايي

تو كه ذات وفايي هميشه ياد مايي


 

 

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 1:33
عروسک جون
عروسک جون فدات شم

تو هم قلبت شکسته

که صدتا شبنم اشک

توی چشمات نشسته

منم مثل تو بودم

یه روز تنهام گذاشتند

یه دنیا اشک حسرت توی چشمام گذاشتند.

چه تهمتها شنیدی

چه تلخیها چشیدی

عرسک جون تو می دونی

چه حسرتها کشیدی

عرسک جون زمونه

منو این گوشه انداخت

به جای حجله ی بخت

برام زندون غم ساخت

بمیره اون که می خواسته

مارو گریون ببینه

سراب سینه هامونو  زغم ویرون ببینه.

|+|
نوشته شده توسط behzad در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 15:8
دوبیتی -تک بیتی
    

     چند تا شعر دو بیتی و تک بیتی از خودم سرودم امیدوارم بپسندید

         

     آمد اما از فــراقش ســوختــم           آتشی بر آســمان افــــروختم

     آمد امــا آن زمان آمد که مــن       سر عشق از عاشقان آموختم

       ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ 

    فکــر نکــــن کلام عشقو تو چه جور به لب بیاری

    تو فقط به خوبی فکر کن فکر نکن که بد می آری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من از عاشق شــدن باکی ندارم

ولــی از عاشقـــی اندر فـــــرارم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

یاری که برده از دلم صبر و قرار و طـاقتم

ای وای اگر جفا کند بر دل زار و عاشقم

00000000000000۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

                امیدوارم مورد پسند قرار گرفته باشه

                     باتشکر             Behzad

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 0:44
X
     شعری از دوست عزیزم حمید

وقتی که بر روی دفترم

خاطره ای را ثبت می کردی

وقتی که با حرفهای عاشقانه ات

روی دفترم عشقت را ثبت می کردی

وقتی که با نگاهت به نگاهم

عشق می ورزیدی

من بی صدا

در گوشه ای ساکت و آرام

اسمت را زیر لب زمزمه می کردم

از اینکه اسمت را بلند بلند صدا نمی زدم

فراموشت نکرده بودم

روی نامت کبوتری به خواب رفته بود.

                                                              نوشته ای از دوست خوبم حمید

|+|
نوشته شده توسط behzad در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 2:41
خلوت(درد ودل)

وقتی آدم دلش تنگه وقتی همه دلها سنگه وقتی همه به هم دروغ میگن

هیچ انتظاری از دوستی و محبت وعشق نداشته باش هیچ صحبتی هم

دربارش نکن که اگه لب وا کنی میگن دیونه س زبون در کام گیر وآرام باش

نگو هم صحبتم کو نگو یارم کجا رفت فقط سکوت .

****************************

دم غنیمت دار که دنیــا یــک دم است

هر که با غم همدم است او آدم است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت

من راســـت گفـــتم کـه برای تو زنده ام

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

|+|
نوشته شده توسط behzad در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 15:26
پنجه در افکنده ایم(مارگوت بیکل)
         پنجه در افکنده ایم 

                        با دست هایمان 

                                     به جای رها شدن

         سنگین سنگین بر دوش می کشیم

                                               بار دیگران را

                                                    به جای همراهی کردن شان

           عشق ما

                         نیازمند

                                      رهایی ست

                                                      نه تصاحب

                            در راه خویش

                                          ایثار باید کرد

                                                       نه انجام وظیفه.

                                                                  Margot -Bikell

|+|
نوشته شده توسط behzad در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 2:12
فرود

 باید استاد و فرود آمد

                بر آستان دری که کوبه ندارد

                               چرا که اگر به گاه آمده باشی

                                           دربان به انتظار توست و

                                                    اگر بی گاه

                                                  به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

                                                

                                  Ahmad- Shamlo 

|+|
نوشته شده توسط behzad در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 2:21
عشق عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند

         عشق زندگی می بخشد

                  زندگی رنج به همراه دارد

                           رنج دلشوره می آفریند

                                 دلشوره جرئت می بخشد

                                                 جرئت اعتماد  به همراه دارد

                                                              اعتماد امید می آفریند

                                                                      امید زندگی می بخشد

                                                  زندگی عشق می آفریند

                                                        عشق عشق می آفریند

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 2:30
(آپولینر)
                        

                    او گفت بیایید نزدیک

                              آنها گفتند : ما می ترسیم 

                                   او گفت: بیایید تا نزدیک لبه

                                               آنها آمدند

                                           او آنها را هل داد . . .

                                                        و آنها پرواز کردند

                                                      Apoliner

|+|
نوشته شده توسط behzad در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 3:25
پرواز

    

 وقتی پرنده ای را معتاد می کنند

                      تا فالی از قفس به در آرد

                                و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

                                          تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

                        پرواز . . . .

                        قصه بس ابلهانه ای است

                                 از معبر قفس

                                     Nosrat - Rahmani 

 

                   

|+|
نوشته شده توسط behzad در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 2:9
فرشته(حیدرزاده)

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بـلده

آدم ميتونه بد باشـــه مگه فرشته هم بده

 

ميگن دستاي نـاز تو مـهمون دســتاي ديــگــس

يه شب تو دستاي منـه فـردا ولــي جاي ديگس

 

ميگن تو راست نگفتي كـه تــا آخـرش مال مني

چشماي رنــگ عـسـلـت دنبـال چشماي ديگس

 

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بـلده

آدم ميتونه بد باشـــه مگه فرشته هم بده

 

ايـــــن ور و اون ور شـــنيدم تــازگيا زيــاد ميـري

هميشه بــا من نمياي با هر كي پيش بيا ميري

 

نمي گي كه اينجا يكي روز و شبــش بـــه فكرته

آروم و بي سر و صدا هر جا دلت مي خواد ميري

 

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بـلده

آدم ميتونه بد باشـــه مگه فرشته هم بده

 

با من غريبي مي كني هر چي ميگم نمي دونــي

حس ميكنم خسته شدي مي خواي منو برنجوني

 

دلــــــم گواهي ميــــــــده تـــــو دنبال يه بهونه‌ اي

همش دلت مي خواد بري ميگم بمون نمي موني

 

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بـلده

آدم ميتونه بد باشـــه مگه فرشته هم بده

 

تــــو طول راهـــــت نكنه قلـــــبتو دادي به كسي

اون كيـــــــه كه به جاي من شبا براش دلواپسي

 

تو اهـل اون بالا هايـــــــي اون آسمون هاي بلند

گفتي فقط بين همه با مــــن يكي هــــم نفسي

 

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بـلده

آدم ميتونه بد باشـــه مگه فرشته هم بده

 

                                                          Maryam - Heydarzadeh

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 2:4
یه دروغ ساده(حیدرزاده)

شــب مــهتابه وچشمام بــازم از يـاد تو خيسه

ديگه عــادت شده با بغض واسـه تو مي نويسه

 

كاش مــي فهميدي كه قلبم خونه آرزوهات بود

يه نفــس تنـها نبـودي هميشه دلــم باهات بود

 

آســمون و مــاه نقـرش بــا يــه عالــمه ســتاره

شاهدن كــه اين بريدن ديـگه بــرگشتي نـــداره

 

رفتي بــي اونكه بدوني دل مــــن مال خودت بود

حال بغضــاي شبونم بــه خــدا مــال خـــودت بود

 

سهم چشماي تو بودن توي دنيا هر چي داشتم

واســه خاطــر نـــازت جــونمو گـــرو گــذاشتـــم

 

يـه دروغ ســــاده امـــــــا قــــصه مــــا رو بهم زد

سرنوشـتـمــونـو آخــر بـــا جـــــدا شدن رقـم زد

 

تو پشيمون شــدي و مـــن حالا صندوقچه دردم

سخــتــه امــا باورش كن من ديگه بر نمي گردم

 

امــــا يــــادت باشــــه حرفا مث گوله هاي برفن

خــــيلـــيا قـربـــوني‌يـاي بــــي گناه دو تا حرفن

 

تو ترانه هاي شرجيم مي درخشي تو هميشه

اما من هر كاري كردم كـه ببخشمت نمي شه

                                                 Maryam-Heydarzadeh

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 2:25
من که میدانم
|+|
نوشته شده توسط behzad در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 2:13
من که ادعا نکردم(م.حیدر زاده)
نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم

همه گفتند بی وفایی من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی و من دلم می خواست بدونی

واســه موندن تو اما به خـدا دعــا نــکــردم

واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی

تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم

توی کوچه رفاقت یه سلام جواب ندادم

تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم

می دونم دوستم نداری حتی قد یه قناری

اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم

تو منو گذاشتی رفتی خواستی من دیونه تر شم

باورم نمیشه شاید جون مو فدا نکردم

نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه

اما از کسای دیگس پس اونا را وا نکردم

یادته عکستو دادی بزارم تو قاب قلبم

بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا نکردم

تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی

تا قیامت تو رو من از خودم جدا نکردم

                                              Maryam-Heydarzadeh                        

|+|
نوشته شده توسط behzad در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 2:40
شعری از نصرت رحمانی

         

     تو را به سرخ

                               به آبی

                                  تو را به پاکی رادی

                                                تو را به آزادی

                                        به سبز دشت جهان

                                                      گرگ باش

                                                               بره نباش

                        تو را به عشق

                                     به آبی

                                      به گیسوان شب و دم سپیده ی صبح

                                               عروس باش

                                                         عروسک مباش

                             Nosrat - Rahmani

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 2:10
لحظه دیدار(اخوان)

           

   لحظه دیدار نزدیک است

                  باز من دیوانه ام مستم

                     باز می لرزد دلم دستم

                                باز گویی در جهان دیگری هستم

               های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

               های نپریشی صفای زلفکم را باد!

                                 و آبرویم را نریزی دل!

                            ای نخورده مست

                                        لحظه دیدار نزدیک است.

 

                                                                 Akhavan

                                                                           

 

|+|
نوشته شده توسط behzad در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 18:6
آئینه شکسته(فروغ)

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

 

عطر آوردم و بر سینه فشاندم

چشمانم را نازک کنان سرمه کشیدم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

 

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

 

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب

کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

 

من خیره به آئینه او گوش به من داشت

گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آه...آری ...این منم...اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست

 

                                                                                       Forogh_farokhzad

  

|+|
نوشته شده توسط behzad در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 2:12